close
تبلیغات در اینترنت
☚❥ ღ پسری از جنس غمــــ ღ ❥☛
جستجوگر وب
داستان دو

 

 

My mom only had one eye.  I hated her… she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…

So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond…

اون هیچ جوابی نداد....

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”

سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

“My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو...

[ شنبه 12 دي 1394 ] [ 17:11 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 21 ] [ نظرات () ]
داستان یک

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 

 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

[ شنبه 12 دي 1394 ] [ 17:2 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 16 ] [ نظرات () ]
مداد سفید

دلم برای مـداد سفـید میسوزد !

پیـر شدم آخر نفهمیدم

کاربرد مداد سفید در جعبه مداد رنگی چه بود ؟!

شاید تنهایـــــــــی..!

مثل خیلی از آدم ها به جرم این که رنگ ندارند و خالصند...

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 23:43 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 14 ] [ نظرات () ]
قدرت تنهایی

تنها بودن قدرت میخواد !

این قدرتو کسی به من داد که

میگفت هیچوقت تنهات نمیذارم !

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 23:41 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 22 ] [ نظرات () ]
چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی

به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم

نفهمیدم که می میرم نباشه مثل پرونه

تو را من در ته این کوچه بی برفی رها کردم...

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 23:40 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 17 ] [ نظرات () ]
بی تو هیچم

صدایم در برابر صدایت

بیصداست...

چشمانم در براربر چشمانت

نابیناست...

پس بدان که بی تو هیچم..

به اندازه ی تمام روزهای زندگی ام

" دوستت دارم "

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 15:20 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 23 ] [ نظرات () ]
عشق نمیپرسه

عشق نمیپرسه اهل کجایی ؟!

فقط میگه توی قلب من زندگی کن...

عشق نمیپرسه چرا دور هستی ؟!

فقط میگه همیشه با من هستی...

عشق نمیپرسه دوسم داری ؟!

فقط میگه دوستت دارم...

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 15:19 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 21 ] [ نظرات () ]
خیلی شکسته ام

دست نوشته هایم رو که دیدن ازم پرسیدن : عاشقی ؟

گفتم : نه !

گفتن : تنهایی ؟

گفتم : نه !

گفتن پس این عاشقانه ها چیه ؟

برای چی مینویسی ؟

فقط به آن ها لبخند زدم...

چی میتونستم بگم ؟!

من نه عاشقم ! نه تنهام !

فقط بعضی وقتا احساس میکنم خیلی شکـ ـسته ام..

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 15:18 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 14 ] [ نظرات () ]
عشق من کودک بمان

عشق من کودک بمان ، دنیا بزرگت میکند

بره باشی یا نباشی ، گرگ ، گرگت میکند

عشق من کودک بمان ، دنیا مداد رنگی است

بهترین نقاش هم باشی ، باز رنگت میکند

عشق من کودک بمان ، دنیا دلت را میزند

سخت بی رحم است ، میدانم که سنگت میکند...

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 15:16 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 19 ] [ نظرات () ]
رفتن و ماندن

به ماندن تو عاشقم..

به رفتن تو مبتلا !

بریده ام ولی بیا...

 

چه گیج حرف میزنم..

چه ساده درد میکشم

اسیر قهر و آشتی

میان آب و آتشم !

 

ببین چه سرد و بی صدا

ببین چه صاف و ساده ام...

گلی که دوست داشتم

به ساده باد داده ادم..

 

چه عاشقانه زیستم..

چه بی صدا گریستم..

چه ساده با تو هستم..

چه ساده بی تو نیستم !

تو را نفس کشیدم و.....

[ پنجشنبه 10 دي 1394 ] [ 15:14 ] [ ♥ سیگار♥ ] [ بازدید : 15 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
داستان دو (شنبه 12 دی 1394)
داستان یک (شنبه 12 دی 1394)
مداد سفید (پنجشنبه 10 دی 1394)
قدرت تنهایی (پنجشنبه 10 دی 1394)
بی تو هیچم (پنجشنبه 10 دی 1394)
عشق نمیپرسه (پنجشنبه 10 دی 1394)
خیلی شکسته ام (پنجشنبه 10 دی 1394)
عشق من کودک بمان (پنجشنبه 10 دی 1394)
رفتن و ماندن (پنجشنبه 10 دی 1394)
صفحات وب